و ساعتى كه يكساعت به عقب رفت تا زودتر پاييز را برساند و گرما را بدرقه كند...بازهم باران و قصه هاى عاشقانه اش،باز هم صداى كلاغهاى خبرچينش،بازهم برگهاى طلايى درختانش كه ناى آويزان ماندن ندارند...دوباره چترهاى سياه و سفيد و انعكاس نور چراغ ماشينها روى خيابان خيس...و باز هم خاطراتى كه تاريخ دلت شد و پاييزى كه همنواى احساست ...و دوباره سلطان فصل هاى خدا آمد با كوله بارى از عشق...
برچسب:
نویسنده: مهران اکبرینژاد
وارد كافه شدند سه تايى...بستنى ميخوريد؟...كجاميريم؟؟؟؟كجا ميريم؟؟؟ ...هيس! داد نزن زشته بشين ببينم...آره دوتا بستنى هم براى ما بگير...ببخشيد خانم بستنى نداريم...إ باشه بريم پس...كجا ميريم؟؟؟؟كجا ميريم؟؟؟....هيس!ساكت باش ميريم بيرون پسرم...پاشو قربون قدوبالات برم...كجا ميريم؟؟؟؟!كجا ميريم!؟؟
پسر ديوانه بود...و پدر و مادرش عاشق او...رفتند كه باهم بستنى بخورند،در اين هياهوى گرم تابستان،به دور از اهميت دادن به نگاه سنگين مردم...عشق هرجا باشد زيبايى همانجاست...
برچسب: قضاوت,
نویسنده: مهران اکبرینژاد
بين اين بودن هايى كه چه خشن دردى دارد ندارى سخت است تحمل...ميگذرى از كنارشان بى آنكه بشنوى فرياد بى صدايشان را كه راه به جايى نميبرد...و چه معصومانه نميفهمند كه چه برسرشان آمده و چه بايد كنند در اين بازار شام بى در و پيكر كه از اين سوى واردش كه ميشوى براى بيرون آمدن بايد آنها را نديد گرفت و از رويشان عبور كنى...و لب هايى كه همچنان پلمپ شده اند و از اعتراض عاجز...
برچسب: ناتوان,
نویسنده: مهران اکبرینژاد
برچسب: بلبشو,
نویسنده: مهران اکبرینژاد
ديروزش آمده بودند و ريخت و پاش كردند...طفلك تخته سنگى كه سوخته بود و چه مظلوم درختى كه پايش آشغال هندونه...چوبهاى هم خونهايش را هم سوزانده بودند گوشه اى آنقدر كه خاكستر شدند...و صداى وزوز مگس هاى دور شيرينى آنقدر پررنگ بود در آن سكوت آفتابى كه به زور ميشد شنيد آواى نهركوچكى كه به زور خود را از لابلاى سنگها رد ميكرد...چرا؟...
برچسب: انصافى,
نویسنده: مهران اکبرینژاد
هوا سرد ميشود كم كم...و او بى مهابا بدون پالتو ميدود در سرما...گم ميشود،سر ميچرخاند و چيزى جز برف كهنه و سفيدى نميبيند...ترسى عميق وجودش را فراميگيرد،در پى سرپناهى روان ميشود اما دور خود ميچرخد و هيچ...نفسش ديگر يارى نميكند و پاهايش سست شدند و هر آن او را مينشانند گوشه اى...و او يخ ميزند...
برچسب: سرما,
نویسنده: مهران اکبرینژاد
برچسب:
نویسنده: مهران اکبرینژاد
در آن شب من بودم و كوير،سكوت ،مهتاب و ستاره اى كه ميدرخشيد...و درهمين حوالى ميشد شنيد حتى با چشمانى بسته،صداى خدا را...دور از انصاف بود اگر آن لحظات خدايا شكرت را نميگفتم...
برچسب: آرام,
نویسنده: مهران اکبرینژاد
مشغول دانه خوردن بودند كه با حس كردن نزديك شدنش پرواز براى فرار آنها را اجبار كرد...قصد آزارشان را كه نداشت اما آنها چه ميدانستند!...رد شد و رفت،خيره به آبى كه قل قل ميكرد از توى فواره ى كوتاهى...بستنى در دستش وا ميرفت و دستانش را يخ ميكرد...اما دراين گرما همين كافى بود براى خوب سپرى شدن،صداى آب و پريدن پرنده ها هم...خورشيد به او زل زده بود...
برچسب: لحظه,
نویسنده: مهران اکبرینژاد
ميگويد بايست تند نرو و تو ميتوانى بيداربمانى بى انكه چشمانت باز باشد اما چه مضحك است مثل دست زدنهاى بيجا ...و پر از خيال عجيب ست آنهنگام كه از درب ورودى وارد و از همانجا خارج شد...و رودى كه جارى ست و كج شده بواسطه ى دست انسان ها و آبيارى مختصرى ميكند درختان بى جانى را كه سرراهش را گرفته اند و گدايى ميكنند بى آنكه بدانند آنها او را براى لذت بردن خودشان اينجا رشد دادند...و ازهمه خودخواه تر موجوديست بنام انسان كه اگر خدا را ترك ديار كند شيطان را روسفيدتر از همه ميكند و همه را وادار به تعجب...
برچسب: موضوع,
نویسنده: مهران اکبرینژاد