آواى... - تاریخ: 1396/10/18 ساعت: 10:16
و ساعتى كه يكساعت به عقب رفت تا زودتر پاييز را برساند و گرما را بدرقه كند...بازهم باران و قصه هاى عاشقانه اش،باز هم صداى كلاغهاى خبرچينش،بازهم برگهاى طلايى درختانش كه ناى آويزان ماندن ندارند...دوباره چترهاى سياه و سفيد و انعكاس نور چراغ ماشينها روى خيابان خيس...و باز هم خاطراتى كه تاريخ دلت شد و پاي...
قضاوت - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 21:16
وارد كافه شدند سه تايى...بستنى ميخوريد؟...كجاميريم؟؟؟؟كجا ميريم؟؟؟ ...هيس! داد نزن زشته بشين ببينم...آره دوتا بستنى هم براى ما بگير...ببخشيد خانم بستنى نداريم...إ باشه بريم پس...كجا ميريم؟؟؟؟كجا ميريم؟؟؟....هيس!ساكت باش ميريم بيرون پسرم...پاشو قربون قدوبالات برم...كجا ميريم؟؟؟؟!كجا ميريم!؟؟پسر ديوان...
ناتوان - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 21:16
بين اين بودن هايى كه چه خشن دردى دارد ندارى سخت است تحمل...ميگذرى از كنارشان بى آنكه بشنوى فرياد بى صدايشان را كه راه به جايى نميبرد...و چه معصومانه نميفهمند كه چه برسرشان آمده و چه بايد كنند در اين بازار شام بى در و پيكر كه از اين سوى واردش كه ميشوى براى بيرون آمدن بايد آنها را نديد گرفت و از رويشا...
بلبشو - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 21:16
پرنده اى عجيب و خطرناك وارد كشتى شده بود و همه را به فرار فراخواند...روى عرشه ناگهان بال هواپيمايى سقوط كرد عجيب و غريب و آژير خطرش به صدا درآمد...همهمه اى شده بود كه در آن كسى نميدانست چه بايد بكند...عده اى پناه بردند به اتاقهايشان ودرها را قفل كردند...عده اى ديگر در پى كمك كردن سعى در خنثى كردن بم...
جدال نابرابر - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 21:16
عجب درديست... آشوبيست بينشان و تو در اين بين گوشه اى گم شده اى...اشك امانت را بريده...گريه اى دلسوز در كنج خلوت كه هركس بشنود باتو همنوا ميشود...و چقدر درد دارد ترحم بر دل مغرورت...چه بى شرمانه نيشخند ميزنند به تو آنانى كه فرمانروايت هستند و تو چه معصومانه پنهان شده اى و ترس تمام وجودت را ميلرزاند.....
بى انصافى - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 21:16
ديروزش آمده بودند و ريخت و پاش كردند...طفلك تخته سنگى كه سوخته بود و چه مظلوم درختى كه پايش آشغال هندونه...چوبهاى هم خونهايش را هم سوزانده بودند گوشه اى آنقدر كه خاكستر شدند...و صداى وزوز مگس هاى دور شيرينى آنقدر پررنگ بود در آن سكوت آفتابى كه به زور ميشد شنيد آواى نهركوچكى كه به زور خود را از لابلا...
سرما - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 21:16
هوا سرد ميشود كم كم...و او بى مهابا بدون پالتو ميدود در سرما...گم ميشود،سر ميچرخاند و چيزى جز برف كهنه و سفيدى نميبيند...ترسى عميق وجودش را فراميگيرد،در پى سرپناهى روان ميشود اما دور خود ميچرخد و هيچ...نفسش ديگر يارى نميكند و پاهايش سست شدند و هر آن او را مينشانند گوشه اى...و او يخ ميزند...
بوق - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 21:16
نفس نفس زنان پيش ميرود به سمت دكه روزنامه فروشى آنطرف خيابان...بوق ماشينها امانش نميدهند با اينكه اينجا خط عابرپياده است!...پلى دركار نيست و جوى بزرگ...پريدن هم لازم است گاهى وقتى چاره نباشد...-آقا ببخشيد!يه پاكت سيگار بديد...آقا!...روى نيمكتى مينشيند و فندك را روشن ميكند...تكيه اش را بيشتر ميكند و ...
آرام - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 21:16
در آن شب من بودم و كوير،سكوت ،مهتاب و ستاره اى كه ميدرخشيد...و درهمين حوالى ميشد شنيد حتى با چشمانى بسته،صداى خدا را...دور از انصاف بود اگر آن لحظات خدايا شكرت را نميگفتم...
لحظه - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 21:16
مشغول دانه خوردن بودند كه با حس كردن نزديك شدنش پرواز براى فرار آنها را اجبار كرد...قصد آزارشان را كه نداشت اما آنها چه ميدانستند!...رد شد و رفت،خيره به آبى كه قل قل ميكرد از توى فواره ى كوتاهى...بستنى در دستش وا ميرفت و دستانش را يخ ميكرد...اما دراين گرما همين كافى بود براى خوب سپرى شدن،صداى آب و پ...
بى موضوع - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 21:16
ميگويد بايست تند نرو و تو ميتوانى بيداربمانى بى انكه چشمانت باز باشد اما چه مضحك است مثل دست زدنهاى بيجا ...و پر از خيال عجيب ست آنهنگام كه از درب ورودى وارد و از همانجا خارج شد...و رودى كه جارى ست و كج شده بواسطه ى دست انسان ها و آبيارى مختصرى ميكند درختان بى جانى را كه سرراهش را گرفته اند و گدايى ...